۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

بهار،پشت در است

🍃🌸


سفر بخیر اسفند! کوله بارت را بستی؟ چیزی را فراموش نکرده باشی! مثلا خاطره ای، دردی، غمی! حواست باشد همه را برداری، دِر چمدانت را محکم  ببندی! فروردین دارد می آید! میدانی که چمدانش سبک است پر از شکوفه! وقتی رسید می‌خواهم وصلشان کنم روی درخت های حیاط! می‌خواهم بهار را دل انگیز کنم.. عشق را نشانش بدهم، قدم زدن زیر باران، آن هم دو نفره، شانه به شانه را یادش بدهم.. به بهار بفهمانم سه ماه فصلش باید دوست داشتن باشد، پر از روزهای خوب، پر از قرارهای عاشقانه...

اسفند جان بودنت کافی است وقتت تمام شده! بو کن! بوی سمنو 

می آید بوی سنجد! بوی پول های تا نخورده ی لای قرآن! معطل نکن پستت را تحویل بده بهار پشت در است!

:)

آسمان،غرق خیال است

  • آسمان ، غرق خیال است
  • کجایی آقا ؟
  • آخرین جمعهٔ سال است
  • کجایی آقا؟

  • درهیاهوی شبِ عید ...
  • تورا گم کردیم
  • غافل از اینکه که شما
  • اصل بهاری آقا

اخرین پنج شنبه

آخرین پنجشنبه سال رسید...

زندگی خوب است و سخت لیکن در سفر باید بود!

بیایید با هم در گذشتگانمان را دعا کنیم.



خداوندا روح عزیزانمان را قرین رحمت بفرما..🌷



الهى آمین


شاید تونستیم :)

    • هر سال همین است، دم عید که مى شود کلى تصمیم 
    • مى گیریم. تصمیم مى گیریم مهربان تر باشیم، آدم تر باشیم، صادق تر باشیم، بیشتر کتاب بخوانیم، کمتر غر بزنیم، غیبت نکنیم، هواى پدر و مادر و دوستانمان را داشته باشیم و..
    • همه چیز خوب است، همه چیز تا ٣١ فروردین خوب است و هنوز تبریک مى شنوى و لبخندهاى از سر لطف. کم کم لبخندها کم رنگ مى شود و قول ها فراموش مى شود و روز از نو و روزگار از نو.
    • همه ى ایناها را گفتم که بگویم بیایید یک امسال به خودمان یک قول بدهیم، قول بدهیم مثلا هر ماه به خودمان یک قول بدهیم و حواسمان واقعا به همان یک قول باشد.
    •  جانانه به قول هاى ماهانه مان عمل کنیم. کارى کنیم همان یک قول واقعا عملى شود، نهادینه شود
    •  و این حرف ها...
    • بهتر نیست؟ باور کنید بهتر است
    • سهیلا کاویانی

ذهن زیبای من :) پُست دوقلویی

من نفسم

نمیدونم اینی ک میخوام بنویسم جزئی از خاطرات بد توی زندگیم میشه !ولی مینویسم:)

حدودا سال ۹۱/۹۲ که توی بازار یه دختری رو دیدم ک گیتار دستش بود خب منم ک عاشق هنر گفتم خوبه منم یه امتحانی کنم :)

به مریم گفتم چطوره بریم کلاس گیتار دقیقا با این حالت ♡_♡

ولی مریم جوری باهام برخورد کرد که تغییر حالت دادم و این صورت ●_○ شدم :( 

ولی من هچنان دل در گروی گیتار داشتم :)

همراه باباییم رفتم یه گیتار خریدم و از اون طرف هم رفتم ثبت نام کردم و دوباره زنگیدم به مریم ک ثبت نامت کنم‌ اونم نه گذاشت نه برداشت گوشی رو قطع کرد :/

منم فرداش کلاس داشتم با کلی استرس رفتم کلاس و وقتی میومدم از کلاس در اوج تنهایی میرفتم توی اتاق برای خودم تیک تیک میزدم ^_^

و هیچ کدوم از اعضای دوست داشتنی خانواده نفس را تشویق نگفتند حتی اون قُلک جان  :|

من نیز که سرافکنده گشته بودم کلاس را رها گفتم تا همین یک ماه پیش 

به مریم گفتم چرا گیتار ندوست اون گفت من ؟نه بابا دوست :)

و اینگونه گشت که من این اتفاق که چند سالی و ماهی نتوان گیتار بنوازم را نکته ی خوبی دیدم برای ذهن زیبایم :)

حال نکته ایی گفتن خواهم کرد که

 آویزه شود مثل گوشواره بر گوش هایتان 

-به آینده فکر کنیم 

_باور کنیم آینده میتونه با ذهنی زیبا روشن شه 

_آدم های زیادی آینده و اتفاقات ناگوار گذشته رو با یه تغییراتی توی _تفکراتشون زیبا کردن 

-چرا ما یکی از اونا نباشیم :)

                                             دعوت میکنیم از همه اونایی که این متن رو خوندن :)

  ذهن زیبا

یه روز خوب ^_____^


اگه قرار باشه یه روز از زندگیت رو برگردونی تا دوباره برات تکرار بشه کدوم روزه؟

:)

سوال:))

بچه ها چطوری وبلاگ غیرفعال میشه؟

ممنون از اقا فرهاد بابت کمکشون :)

وب نفس و مریم ❤💜
پیام‌های‌ کوتاه

جالب کده :)